اگر زمان در دستانم بود…

By sahandram

آقای علیرضا مجیدی در وبلاگ رسمی خود یعنی 1pezeshk.com در این پست از وبلاگ نویسان دعوت کرده اند تا در بازی وبلاگی سفر زمان شرکت کنند.برایم جالب بود که در مورد این موضوع و فکر هایی که همیشه در ذهنم بود مطلبی بنویسم.

ببخشید که در این بازی تغییراتی ایجاد می کنم اما در این بازی می خواهم زمان را هم نگه دارم.و اما…

به گذشته بر می گشتم و:

  • همه ی آهنگ های مورد علاقه ام را که در دو دهه ی اخیر اجرا شده در کنسرتی با شکوه و طولانی اجرا می کردم تا در کتاب رکورد های گینس ثبت شود.
  • اگر با صحنه ی دلخراشی مواجه می شدم به عقب بر می گشتم و جلوی آن را می گرفتم البته اگر کودکی را می دیدم که زمین می خورد به هیچ عنوان جلوی آن اتفاق را نمی گرفتم!
  • کورش کبیر را با تمام وجودم در آغوش می کشیدم و برای لحظاتی هر چند کوتاه به امپراطوری هخامنشی خدمت می کردم.
  • سفر آپولو 11 و لحظاتی که برای اولین بار آرمسترانگ و همراهانش بر روی ماه قدم گذاشتند را زنده تماشا می کردم.
  • عکس العمل های خودم را وقتی برای اولین بار ویندوز 98 نصب کردم  نگاه می کردم و به آن لبخند ملیح می زدم.
  • همه ی تجربیات سایت های وب 2.0 را یک جا جمع می کردم و در کنفرانس معروف سال 2004 همه را شگفت زده می کردم.

اگر می توانستم زمان را نگه دارم:

  • 5 دقیقه مانده به تمام شدن وقت امتحاناتم زمان را نگه می داشتم و تمام برگه های بچه های درس خوان را چک می کردم و درست ترین جواب را در برگه ی خودم می نوشتم.
  • زمان را نگه می داشتم تا خوب به آن چیزهایی که شاید دیگر نمی توانم ببینم نگاه کنم.
  • تمام کد های ویندوز و اسناد محرمانه ی اپل را بدست می آوردم و آن را در وبلاگم فاش می کردم.

به آینده می رفتم و:

  • ذهنم را به چند بخش موازی تقسیم می کردم تا بتوانم مطالبی که در اینترنت انتشار می یابد را سریعتر بخوانم.
  • به وسیله ای تراشه هایی که در ذهنم جای گرفته اند کار هایم را به صورت موازی انجام می دادم  یعنی همزمان موزیک مورد علاقه ام را گوش می دادم ،هزاران کیلومتر دورتر یک کنفرانس مرتبط با تکنولوژی را رهبری می کردم ، ایجنت من (نماینده الکترونیکی من) که یکی از همان تراشه ها بود ذهنم را می خواند و افکاری را که می خواهم منتشر کنم به صورت خودکار کشف می کرد و بعد از ویراستاری آن را انتشار می داد ، یکی دیگر از ایجنت ها قرار های کاری من را مرتب می کرد و اگر در شهر خودم نبود برایم بلیط های مخصوص تهیه می کرد تا بتوانم در کسری از ثانیه به وسیله ی تونل های هوایی به مقصد مورد نظر برسم.
  • می توانستم دوستان خود را به صورت فیزیکی در خانه شبیه سازی کنم و مغز آنها با تراشه هایی که در سر آنها وجود داشت ارتباط مستقیم برقرار می کرد.
  • تلفن همراهم را فقط و فقط دو انگشت شصت و اشاره ی من تشکیل می دادند.
  • و در آخر روزی تمام ابر تکنولوژی ها را رها می کردم و به طبیعت زیبای خداوند باز می گشتم.

برچسب‌ها:

4 پاسخ به “اگر زمان در دستانم بود…”

  1. علي می گوید:

    عکس العمل های خودم را وقتی برای اولین بار ویندوز 98 نصب کردم نگاه می کردم و به آن لبخند ملیح می زدم.

    5 دقیقه مانده به تمام شدن وقت امتحاناتم زمان را نگه می داشتم و تمام برگه های بچه های درس خوان را چک می کردم و درست ترین جواب را در برگه ی خودم می نوشتم.

    از اين دو تا خوشم اومد:) در كل جالب بود.

  2. narcislinux می گوید:

    چه جالب
    من هم میتونم در این بازی شرکت کنم ؟

  3. سفر در زمان ! « روز شمار شروع! می گوید:

    [...] سینوهه | من هم مثا این جناب مزیدی یا مجیدی (!) و جناب دیوانه ای از دنیای ای تی [...]

  4. sahandram می گوید:

    ممنون از شما دو عزیز و باید بگم بله هر وبلاگ نویسی می تونه تو این بازی شرکت کنه.

پاسخ دهید